لوگوی جشنواره وب و موبایل ایران
 
ایل شاهسون
ایل بزرگ شاهسون
درباره وبسایت


با سلام خدمت شما همراهان عزیز وجود یک وبسایت برای ایل بزرگ شاهسون قابل محسوس بود تصمیم گرفتیم با کمک عده ای از فرهیختگان عزیز اولین سایت ایل شاهسون را راه اندازی کنیم به امید اتحاد ایل شاهسون .
درباره ایل شاهسون:شاهسون بغدادی. [سَ وَ نِ بَ] از ایلات تُرک اطراف تهران، ساوه، زرندوگرماب وزنجان و قزوین بوده‌اند که ییلاق‌شان خلجستان و فراهان و قشلاق‌شان ساوه و زرند بوده‌است و در اطراف قزوین به سی طایفه منقسم می‌شدند ... . (جغرافیای سیاسی کیهان ص۱۱۲)
مذهب شاهسون‌های بغدادی از زمان صفوی یا پیش از آن شیعهٔ دوازده امامی بوده‌است. شاهسون‌ها در تغییر مذهب رسمی ایران به شیعه نقش مهمی داشته‌اند.

شاهسون ایل بغدادی ازدو سر شاخه زیر تشکیل شده است :

1 لک

2 آرریخلی .

که هر کدام از این سر شاخه ها دارای طوایفی می باشند .

مجموع طوایف ایل شاهسون بغدادی 32 طایفه به شرح زیر می باشد :

1 قاراقویونلو

2 کوسه لر

3 دلیلر ( دللر )

4 سولدوز

5 یارجانلی

6 حاققی جانلی

7 احمدلی

8 موسولو

9 شرفلی

10 کرملی

11 کله ون

12 موختابند لی ( موخته ون لی )

13 قرنلی ( قرللی )

14 چلبلی

15 ذولفوغارلی

16 کاروانلی

17 اتک باسانلی

18 میغن

19 نیلغاز

20 دوگر

21 قوتولو

22 ساتیلی

23 حوسن خانلی ( حسین خانلی )

24 اینانلی ( ایناللی )

25 الی قوردلو ( علی قوردلو )

26 خیدیرلی

27 قسیملی ( قاسم لو )

28 زیلیق لی

29 قریب لک

30 حسن لی

31 آغ قویونلو

32 دئولته ون

قشلاق این ایل از گوی داغ ( کیلومتر ۵۰ اتوبان قم - تهران ) شروع و تا اطراف شهر ساوه و زرند پراکنده اند

ییلاق این ایل هم اطراف شهرستانهای قروه ، رزن و آوج همدان بوده است.

مدیرسایت :حجت فاتح

ارسال متن و اشعار در تلگرام با شماره :09125550828

مدیر وبسایت : admin blog
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار سایت
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

داستان کرم و اصلی

#پارت4

در پارت سه داستان آنجا تمام شد که :یکی از فرستادگان زیاد خان چنین عرض میکند :تقدیر پروردگار چنین بوده است

قاراملک به فکر فرو میرود

وپیش خود چنین فکر میکند

اگر موافقت کنم پاسخ بستگانم را در مملکت خود چه بدهم ؟

و بستگان مرا بابت این وصلت مراسرزنش خواهند کرد

واگر هم مخالفت کنم باید از این سرزمین کوچ کنم و دیگر حق ماندن دراین دشت خوش آب هوا و ییلاق را ندارم

در گذشته مناطق بکر برای چرا دامداران عشایر اهمیت خاصی داشته است

قاراملک تصمیم میگیرد تصمیم گیری را برعهده دختر بگذارد و از ماجرای بین کرم و اصلی مطلع نبوده است

پیش خود چنین فکر میکند که قطعا دختر مخالفت خواهد کرد روبه مهمان ها میکند و میگوید رسم ما براین است که دختر خود تصمیم بگیرد من مخالفتی ندارم باعث افتخار بنده می‌باشد که دخترم عروس زیاد خان بشود

زیاد خان از صحبت های قاراملک مسرور می‌شود

اصلی خانم از کودکی یک دایه داشت

قاراملک پایه را صدا میکند و میگوید برو با اصلی صحبت کن و برای ما پاسخی بیاور .

دایه نزد اصلی می‌رود و ماجرای خواستگاری زیاد خان را برای پسرش کرم به اصلی میگوید

اصلی در جواب دایه چنین عرض میکند :که من بزرگتر و ریش سفید در طایفه دارم هرآنچه آنان برای من تصمیم بگیرند حرفی ندارم

دایه عرض میکند نظر خودت چیست شاید پدرت مخالفت کرد

اصلی میگوید حرف دلم را آخر ماجرا میگویم

خلاصه بعد از صحبت های مفصل اصلی آب پاکی را روی دستان دایه می‌ریزد و چنین میگوید

دایه جان به پدرم بگو موافقت کنی ویا مخالفت کنید من کرم را دوست دارم و با او ازدواج خواهم کرد

دایه نزد قاراملک باز میگردد

وصحبت های اصلی را به حاضرین میگوید

قاراملک به فکر فرو میرود و سرانجام تصمیم میگیرد چنین پاسخ دهد به فرستاده های زیاد خان

اگر میخواهید من با این ازدواج موافقت کنم کرم باید تا چهل روز

نباید به ایل ما بیاید.

قاراملک چنین نقشه ای را پیش خود کشید و گفت من نهایت تا چهل روز در این سرزمین هستم بعد از چهل روز از شبانه از اینجا کوچ میکنم

نوشته ای بین طرفین تنظیم شد و بین طرفین رد بد شد یکی از نوشته ها نزد قاراملک و یکی نزد فرستادگان زیاد خان امانت ماند تا لحظه موعود فرا برسد

اما در دربار کرم منتظر بازگشت فرستادگان بود

سرانجام له له نزد کرم آمد و ماجرا را بازگو کرد و ماجرای چهل روز گفت کرم موافقت کرد از خوشحالی ...

بعد از سه روز کرم نزد له له میرود و از دلتنگی خود سخن میگوید و له له ماجرای توافق را عرض میکند

کرم سرانجام له له را راضی میکند که به صورت مخفیانه به میان ایل قاراملک بروند

له له مخالفت میکند و کرم میگوید ۱۲هزار چادر نشین می‌باشند و حضور ما را درمیان خود متوجه نخواهند شد

تصمیم براین می‌شود که مخفیانه میان ایل قاراملک بروند و رهسپار میشوند و چادر دایه اصلی را پیدا میکنند و نزد او میروند دایه میگوید اصلی در اینجا نیست و برای عبادت به کلیسا رفته است

پس از اصرار کرم دایه یک نفر را به دنبال اصلی میفرستد تا برگردد...

ادامه دارد ....

لطفا با اشتراک گذاری کانال ایل شاهسون را به سایر ترک زبانان معرفی کنید از همکاری شما متشکریم

سایت ایل شاهسون 

چت اورداپ


چت اورداپ





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان کرم و اصلی، دانلود داستان کرم و اصلی، داستان اصلی و کرم mp3، دانلود داستان صوتی اصلی و کرم، کتاب اصلی و کرم، شعر اصلی و کرم، اشعار ترکی اصلی و کرم،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 23 اردیبهشت 1397
admin blog

داستان کرم و اصلی

#پارت3

در پارت دو داستان کرم واصلی چنین تمام شد

اصلی از ترس اینکه کرم برود و دیگر او را نبیند ابراز محبت خود را چنین باشعر برای کرم میخواند

باشیا دولانوم مسلمان اوغلو

ترلان منم اوزگه ترلان استمه

دولانوم باشیا من آلاوم قادای

ترلان منم کرم اوزگه ترلان استمه

وچنین ادامه میدهد

سنی ذولفی قالار منده قالار نیشانه

سنی بو گدمقی قصد الر جانا

انصاف دیلی یاخچی گیده یامانا

اگر یاخچی سن یاخچی سو

یامان ایستمه

گزری منی تاپمرای نهان

طایفه میز ارمنی دی نشان بو نشان

آتام قاراملک آدوم اصلی خانم

ترلان منم اوزگه ترلان ایستمه

اصلی به زبان شعر به کرم میگوید اگر مرا نیافتی ما طایفه ارمنی هستیم و پدرم قاراملک معروف می‌باشد اگر خواستی مرابیابی چنین سراغ مرا بگیر

به نوعی اصلی به کرم نشانی میدهد و به او گوشزد می‌کند که اگر ما ازاین منطقه کوچ کردیم چنین مرا بیاب

کرم از اصلی خداحافظی می‌کند و چنین میگوید به امید دیدار و برای خواستگاری باز خواهیم گشت

کرم از اصلی جدا میشود وبه سوی له له رهسپار میشود

له له از دور متوجه تغییر رنگ چهره کرم میشود و پی میبرد که بین کرم و اصلی اتفاقی افتاده است

و جویایی ترلان قوشی میشود

«ترلان قوشی یک پرنده شکاری چون شاهین بوده است که خانواده های اشرافی برای شکار از آن استفاده میکردند»

کرم در پاسخ له له میگوید ترلان قوشی را به او ندادند

کرم و له له یعقوب به دربار زیاد خان برمیگردن و از یکدیگر جدا می‌شوند کرم به قصر خود رهسپار میشود و له له یعقوب نیز به خانه خود رهسپار میشود

کرم که فکرش درگیر اصلی دلش را نزد اصلی جا گذاشته است چون مجنون ها وارد قصر خود میشود

آن سوی دربار زیاد خان پدر کرم منتظر بازگشت پسرش از شکار می‌باشد وچون نگران پسرش میشود شخصی را نزد له له یعقوب میفرستد تا نزد او بیاورند

له له یعقوب نزد حاکم می‌رسد و ماجرا را به وی بازگو میکند

حاکم شخصی را نزد کرم میفرستد و کرم را احضار میکند

کرم وارد قصر زیاد خان میشود

پدر تا از دور کرم را میبیند متوجه تغییر حالات و ناراحتی پسر میشود وتا از او سوال میکند چه اتفاقی افتاده است

اشک از چشمان کرم سرازیر میشود

پدر از او درخواست میکند که کرم ماجرا را تعریف کند

کرم نیز ماجرای شکار و دیدن اصلی خانم را چنین با شعربازگو میکند

خان آتا جان من بیر گوزل سومیشم

تللره سرینده ترلان الینده

سحرانا چیخمیشدی باغ دا گورمیشم

تللره سرینده ترلان الینده

زیاد خان با اشعار کرم به فکر فرو میرود و نگران میشود مبادا کرم عاشق دختران ارامنه شده باشد چون در منطقه شکار محل سکونت ارامنه می‌باشد

که کرم چنین ادامه می‌دهد

اتاق لاری تمام می دی مزه دی

من سون قیز قیزیل گولدن تزه دی

اوز الیندی ترلانیمی بزدیب

تلری سرینده ترلان الینده

زیاد خان آه میکشد همیشه آرزو داشت برای فرزندش عروسی مفصلی در خور خود و خانواده اش بگیرد

زیاد در پاسخ صحبت های کرم چنین عرض می کند

اگر قصد ازدواج داری باعث خوشحالی من است اما باید با دختری که من برای تو انتخاب میکنم ازدواج کنی نه با دختری که خودت انتخاب میکنی منظور زیاد خان دختر ارمنی همان کرم می‌باشد

زیاد خان پاسخ کرم را چنین باشعر می‌دهد

قوربان اولوم میرزا محمود بوینا

سون اولسای سومه ارمنی

ایران خان لران گتردم تویای

سون اولسای بالا جان سومه ارمنی

اما کرم در پاسخ پدر چنین عرض میکند

اسم من دیگر محمود نیست

اسم من تغییر کرده

پدر میگوید مگر اسمی که برایت انتخاب کرده بودیم چه مشکلی داشت ؟

کرم چنین پاسخ پدر را میدهد

عاشقویدیم معشوقما یارادوم

شاه مردان وردی منیم مرادیم

محمودیدوم کرم قویب لار آدم

تلره سرینده ترلان الینده

زیاد خان که متوجه عاشق شدن کرم میشود فرزند خود را چنین نصیحت میکند و به او میگوید این دنیا فانی می‌باشد و دل پدرت را نشکن

به زبان شعر چنین میگوید خطاب به کرم

اولما گینن ارمنی لر دنیاسی

گدمه گینن اوغلوم فانی دنیادی

گل اینجیدمه آتای زیادی

سون اولسای سومه اغلوم ارمنی

صحبت های پدر و فرزند تمام شد که ناگهان مادر کرم وارد میشود و خطاب به زیاد خان میگوید

آنکه فرزندم می‌خواهد برای او بگیر نگذاربا آنکه دوست ندارد ازدواج کند صحبت های مادر باعث میشود زیاد خان تصمیم بگیرد آنکه کرم میخواهد برای او خواستگاری کند

تصمیم میگیرد با همراهان نزد قاراملک برود برای مراسم خواستگاری ...

اما آنسوی ماجرا به قاراملک می‌گویند مهمان داری

قاراملک دستور میدهد پیش پای زیاد خان قربانی بکشند با عزت احترام از فرستادگان زیاد خان استقبال می‌کند

فرستادگان زیاد خان موضوع خواستگاری را مطرح میکنند

وقاراملک به فکر فرو میرود و برای مخالف دین طرفین را بهانه میکند و میگوید آیا شما مسلمانان تا کنون با خانواده ارامنه وصلت کرده اید؟

ادامه داستان

سایت ایل شاهسون 

چت اورداپ


چت اورداپ





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان کرم و اصلی، دانلود داستان کرم و اصلی، داستان اصلی و کرم mp3، دانلود داستان صوتی اصلی و کرم، کتاب اصلی و کرم، شعر اصلی و کرم، اشعار ترکی اصلی و کرم،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 23 اردیبهشت 1397
admin blog

داستان کرم و اصلی

#پارت2

در شهر گنجه دو برادر به اسم قاراملک و ساری ملک زندگی میکردند

قاراملک تصمیم میگیرد برای خوش آمد گویی و عرض ادب خدمت حاکم جدید (زیادخان)برسد و با اطرافیان خود نزد زیادخان میرود

و از همینجا رابطه دوستی این دو آغاز می‌شود روزی از روزها زیاد خان در کنار حوض آب مشغول وضو گرفتن بود که سیبی را کنار حوض میابد و برمیدارد در همین زمان قاراملک از راه می‌رسد و زیاد خان سیب را نصف و هردو از سیب میل میکنند روایت می‌باشد که نطفه این دو از همان جا بسته میشود وعلت معشوقه بازی کرم واصلی طبق گفته ها از همان سیب می‌باشد

پس از مدتها پروردگار به قراملک یک دختر و زیادخان یک فرزند پسر میدهد اسم دختر را نرگس خانم و اسم پسر محمود خان می‌نامند

کودک‌ها بزرگ میشوند تا زمان مکتب می‌رسد محمود خان هربار که از مکتب باز می گشت به شمار می‌رفت طبق عادت همیشگی نرگس خانم هم یک باغچه گل داشت که بعد مکتب در میان گلها سرگرم میشد

از همان دوران طفولیت در کنار محمود شخصی به نام #له_له_یعقوب وجود داشت که پیرمردی دانا بود که محمود را به هنگام مکتب و شکار همراهی میکرد

روزی قصد شکار کردن و به شکار رفتن طبق عادت پرنده ای به نام ترلان قوشی که به پرواز در می آمد و برای محمود خان شکار میکرد

پرنده را طبق عادت رها کرده اما پرنده این بار به سمت شمار نمی‌رود و به سمت باغ دختر قاراملک میرود که له له یعقوب به دنبال ترلان قوشی به باغ میرود درب باغ را میزند و نرگس خانم بعد از احوال پرسی میگوید بفرمایید له له یعقوب می‌گوید ترلان قوشی برای ماست نرگس خانم به ظاهر پیرمرد نگاهی میکند و متوجه میشود از قشر ضعیف جامعه می‌باشد وبه له له میگوید این پرنده متعلق به خانواده ای مرفه می‌باشد پیر مرد پاسخ میدهد بله این پرنده متعلق به محمود خان پسر زیاد خان می‌باشد

نرگس از دادن پرنده امتناع میکند و به پیرمرد می‌گوید بگو اربابت بیاید پیر مرد نزد محمود برمیگردد و محمود خان راهی میکند

محمود خان وارد باغ میشود و می‌بیند پرنده در دستان دختر ارمنی (نرگس خانم)می‌باشد و عرض میکند پرنده برای من می‌باشد

دختر در مقابل گفته های محمود خان اعتنایی نمیکند و فقط میخندد

محمود خان در جواب خنده او شعری میخواند...

باشیا دولانوم ارمنی قیزی

اما براخ ترلانیمی اصلی وار گله

گدرلیگ یولدان المه بیزی

بیراخ ترلانیمی اصلی وار گلر

نرگس خانم در جواب شعر محمود خان روبه دختران همراه نگاهی میکند و میگوید پسر مسلمان از ما ترلانش را درخواست کرده وما اگر به پاسخی ندهیم شایسته نیست

و جواب محمودخان را باشعر چنین میدهد

باشیا دولانوم مسلمان اوغلو

کرم اله گل ترلانی آپار

اید لر چند سن دین دغرو

کرم اله اوغلان گل ترلانی آپار

نرگس روبه محمود میکند و میگوید بیا پرنده خود را ببر درحالی که پرنده را در دستان خود نگه داشته است

محمود خان درخواست میکند پرنده رها کن

اصرار کرم بی فایده است شیطنت اصلی گل کرده

کرم جواب اصلی خانم را چنین باشعر می‌دهد

دینمرم من اما خانم منی دیندیرر

تلک ترلانیمی آق بلیکینه میندرر

اورا گلسم ارمنی لر اولدیرر

بیراخ ترلانیمی اصلی وار گلر

اصلی با خود چنین میگوید ای پسر تو این همه از مردن میترسی من که تورا دیده ام عاشق و شیفته تو شدم

وباشعر چنین برای کرم میخواند

عجب اغلو نه غورخورایی الومدن

اما حسرت وارم اوجای ایلچه بلیمدن

گل ارلی ال الیمدن ال ترلانی

گل قانشارا گل ترلانی آل آپار

محمودخان هم در جواب اصلی چنین میگوید

درد الیندن خانم من سینه داغلیام

الله بیلسن بیر ال غارا باقلیم

آدیم محموددی زیاد خانین اغلویام

بیراخ ترلانوم اصلی وار گلر

اصلی خانم که می‌بیند کرم خود را باشعر گویی معرفی کرد اون نیز چنین خود را معرفی میکند

الریمیز جوان تمام بولک بولک دی

درد الیندن باغروم دلیک دلیکدی

اوز آدیم نرگس آتام قاراملک دی

کرم اله گر ترلانی آل آپار

محمود روبه جلو میرود و نگاهی به جمال وقار نرگس میکند و از گرفتن ترلان امتناع میکند و میگوید پرنده ای چون ترلان شایسته شماست

نرگس هم وقتی میبیند محمود پسری با معرفت و دارای کرم می‌باشد روبه وی میکند و میگوید

شما چنین انسان با کرم و معرفتی هستی من شما را #کرم می نامم

محمود نیز روبه نرگس خانم میکند و چنین میگوید

شما خانم با اصالت ، با وقار ،باریشه هستی اسم شما حیف است که نرگس باشد من نیز شما را #اصلی_خانم می نامم

بعد از احوال پرسی مجدد کرم مهمان اصلی میشود به صرف قهوه و قلیان پس پذیرایی کرم ناگهان متوجه میشود له له بیرون هنوز منتظر است وعذر خواهی میکند و به اصلی میگوید له له منتظر من می‌باشد باید مرخص شوم

اصلی که دلش را باخته و شیفته کرم شده به او میگوید اجازه بده تا حرفم را با شعر بگویم بعد میتوانی بروی

اصلی از ترس اینکه کرم برود و دیگر او را نبیند ابراز محبت خود را چنین باشعر برای کرم میخواند..

ادامه داستان درکانال ایل شاهسون

سایت ایل شاهسون 

چت اورداپ


چت اورداپ





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان کرم و اصلی، دانلود داستان کرم و اصلی، داستان اصلی و کرم mp3، دانلود داستان صوتی اصلی و کرم، کتاب اصلی و کرم، شعر اصلی و کرم، اشعار ترکی اصلی و کرم،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 23 اردیبهشت 1397
admin blog

داستان اصلی و کرم

پارت۱

در شهر آذربایجان در زمان شاه عباس وی وزیری داشت به نام الله وردی روزی شاه با وزیر خود برای تفریح به بیرون از دربار کوه میروند که شاه عباس احساس گرسنگی میکند شاه به وزیر خود از احساس گرسنگی می‌گوید وزیر نیز برای تهیه آذوقه از حضور شاه مرخص میشود تا در اطراف سرگوشی بکشد شاید غذایی برای شاه یافت کند وزیر پس از مدتها تلاش ناگهان چشمش به چوپانی می افتد که گوسفندانش در دامنه کوه در حال چرا می‌باشد

وزیر ماجرا را به شاه عباس میگوید و از نزد وی مرخص میشود تا برای تهیه آذوقه نزد چوپان برود

وزیر نزد چوپان میرود

چوپان شخصی به نام حسین بود

وزیر نزد چوپان می‌رسد و درخواست ناهار میکند چوپان مقداری نان برای وزیر می آورد با شیر تازه برای وزیر .

اما وزیر عرض میکند دوست من از این غذا ها نمی‌خورد !

وزیر درخواست میکند تا چوپان برای شاه گوسفندی سر ببرد

چوپان سریع دست به کار میشود و بزی را سر میبرد برای شاه و اطرافیانش بعد از صرف ناهار شاه سوال میکند چرا ازبین این همه گوسفند چرا یک بز را سربریدی

چوپان چنین پاسخ میدهد :تمام دارایی من همین یک بز می‌باشد

دراین دنیایی به این بزرگی فقط همین یک بز و یک مادر پیر دارایی من می‌باشد

شاه عباس که از سخاوت وجوانمردی چوپان به وجد می آید از وزیر درخواست میکند که پولی به چوپان بدهد اما چوپان ناراحت میشود و عرض میکند در آبادی شما کسی به مهمان ناهار دهد پولش را میگیرد ؟

مهر چوپان به دل شاه عباس می‌نشیند و به چوپان میگوید من در اصفهان زندگی میکنم و اسمم عباس است اگر روزی خواستی دیگر چوپانی نکنی بیا اصفهان تا شغلی برای تو مهیا کنم بایک زندگی مرفه...

چوپان شب که به آبادی میرود ماجرا را به مادر پیر خود بازگو میکند و گوسفندان را به صاحبان خود میدهد و راهی اصفهان میشود چوپان پس از طی سفر طولانی به اصفهان می‌رسد و به هرکس می‌رسد به دنبال شخصی به اسم عباس میگردد

چوپان از پرسش خسته می‌شود و متوجه میشود یافتن شخصی به اسم عباس یافتن سوزن در انبار کاه می‌باشد که ناگهان یک پیرزن دنیا دیده را میبیند و ماجرا را از ابتدا برای پیر دنیادیده تعریف میکند و پیر زن آدرس عالی قاپو را به حسین میدهد

حسین به سمت عالی قاپو راهسپار میشود

حسین نزدیک عالی قاپو میشود و با تعدادی از نگهبان ها درگیر میشود درگیری که بالا می‌گیرد وزیر متوجه نزاع بین نگهبان ها میشود و نزدیک میشود و حسین را می‌شناسد و حسین زابل خود نزد شاه عباس میبرد

وزیر بعد از اینکه طعامی به حسین میدهد لباسی مناسب به وی میدهد و حسین را نزد شاه عباس میبرد

بعد از سلام علیک حسین با شاه چند روزی در دربار شاه خوش میگذراند

حسین بعد از چند روز گشت گذار در اصفهان تصمیم میگیرد به دیار خود بازگردد شاه به وزیر دستور میدهد پول چند بز به او بدهد

که شاه عرض میکند وزیر حسین همه دارایی اش یک بز بود که اورا در مقابل ما کشت پس حسین را راضی نگه دار وزیر زیرک گفت به جای پول به او شغلی بدهیم وزیر تمام سمت ها و قسمت های دربار را چک میکند و می‌بیند تکمیل می‌باشد پس از کشمکشهای فراوان به حسین عنوان #زیاد_خان را میدهند اسم حسین به زیاد خان تغییرمیکند

روزی زیاد خان در دربار نگاهش به گروهی از دختران دربار میفتد و روز به روز بیمار و ضعیف میشود

وزیر حکیم باشی را نزد زیاد خان میبرد یکی از پزشکان پی میبرد که زیاد خان عاشق شده و پس از پرسجو متوجه میشوند که دختر شاه عباس می‌باشد مراسم عروسی برگزار میشود

پس از مدتها به شاه خبر می‌آورند که حاکم گنجه فوت کرده شاه از زیاد خان میخواهد به عنوان حاکم به شهر گنجه برود .

زیادخان با اطرافیان خود راهی شهر گنجه میشود .

زیاد خان وارد گنجه میشود درشهر گنجه دوبرادر بودند به اسم #قارا_ملک و ساری_ملک که هریک رئیس ۱۲هزار خانوار بودند

ادامه دارد .....

نویسنده :حجت فاتح

کانال ایل بزرگ شاهسون

سایت ایل شاهسون 

چت اورداپ


چت اورداپ

@





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان کرم و اصلی، دانلود داستان کرم و اصلی، داستان اصلی و کرم mp3، دانلود داستان صوتی اصلی و کرم، کتاب اصلی و کرم، شعر اصلی و کرم، اشعار ترکی اصلی و کرم،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 22 اردیبهشت 1397
admin blog
داستان اصلی و کرم
 ( اصلی ایله کرم )
( اگه تا حالا نخوندید حتما بخونید ارزشش رو داره )
در شهر گنجه که سبز و کهنسال بود اربابی عادل و باخدا به اسم " زیاد خان" بود که فرزندی نداشت. او با رعیت از هر کیش و مذهبی که بودند مهربان بود و حتی خزانه‌داری داشت مسیحی به نام"قارا کشیش" که چون دوچشم خویش از او مطمئن بود. ازبختِ بد ِروزگار او نیز فرزندی نداشت. 
روزی دومرد سفره‌ای دل می‌گشایند و عهد می‌بندند که اگر خدا آنان را به آرزوهاشان برساند و صاحب فرزندی شوند و یکی دختر باشد و دیگری پسر آنها را به عقد هم در آوَرَند. دعاهاشان مستجاب می‌گردد و بعد از نه ماه و نه روز هرکدام صاحب فرزندی می‌شوند. زیاد خان صاحب پسری به نام"محمود" می‌گردد و قارا کشیش صاحب دختری به اسم مریم.
آنان دور ازچشم هم بزرگ می‌شوند و محمود به مکتب می‌رود و مریم پیش پدرش به درس و مشق می‌پردازد. پانزده سالشان می‌شود و برای یکبار هم شده همدیگر را نمی‌بینند. 
روزی محمود هوس شکار کرده و با لله اش"صوفی" از کوچه باغی می‌گذشت که شاهین از شانه اش پر می‌گیرد و در هوای صید پرنده ای سوی باغی می‌رود و محمود هم به دنبال اش که ببیند کجا رفت.
محمود خود را به باغ می‌رساند و وقتی شاهین را رو شانه ی دختری می‌بیند و نگاهشان درهم گره می‌خورَد ، محمود از اصل اش می‌پرسد و او می‌گوید :
" اصل ام از تبار زیبایان و قبله ام قبله ی نور و یک عالم از قبیله ی شما جدا. مریم هستم دختر قارا کشیش."کَرَم" کن و بیا شاهین خود ببر !"
محمود می‌گوید: از این به بعد تو "اصلی" باش و من "کَرَم " 
کرَم انگشتری اش را به اصلی و اصلی هم دستمال ابریشمی‌اش را به کَرَم می‌دهد. 
کرم تا باشاهین اش از باغ بیرون می‌آید، مدهوش و بی طاقت از از پا می‌افتد و " صوفی " می‌شتابد تا ببیند چه خبر است که می‌فهمد درد عشق به جان اش افتاده است.
کَرَم به صوفی می‌گوید : 
" چشمانش در روشنی، ستاره های آسمان بود و شرر های نگاهش شعله ی آتش داشت.آتش عشقش در جانم گرفت و این تب مرا خواهد کشت."
کَرَم در بستر بیماری می‌افتد و هر حکیمی‌که به بالین اش می‌آید چاره ی دردمندی اش را دوایی نمی‌یابد.
طبیبان در درمان اش عاجز می‌شوند و اما پیرزنی عارف ، از درد عشق می‌گوید. صوفی هم که تا حالا مُهرِ سکوت برلب زده بود به ناچار، پرده از راز عشق او برمی‌دارد. 
زیاد خان ، قارا کشیش را فرا می‌خواند و می‌گوید :
" بی آنکه ما درفکرش باشیم ، تقدیر کار خودرا کرده است. عشق مریم ، آرام و قراراز محمود گرفته و حالا وقتش است که به عهد و پیمان خود عمل کنیم."
قارا کشیش از این حرف برآشفته شده و می‌گوید: 
" میدانی که کار محالی است ! شما مسلمانید و ما ارمنی. دین و آیین ما فرق می‌کند."
زیادخان از این حرف یکّه خورد و گفت :
" ارمنی و مسلمان کدامه ؟ همه بنده ی خداییم و هر کاری راهی دارد. مرد است و عهدش !"
قارا کشیش مهلتی سه ماهه خواست که سورو سات عروسی را جور کند و مژده به کَرَم بردند کارها روبه راه است."
سرِسه ماه ، کرم از کابوسی شبانه برخاست و افتاد به گریه و زاری و تا پدر ومادرش آمدند گفت:
" خوابی دیدم که بد جوری مرا ترساند.دیدم طوفان شده و اصلی اسیر گرد و غبار ، مرتب ازمن دور می‌شود. در جایی بودم که درختان شکسته بودند و باغها همه ویران. هیچ جا و مکانی برایم آشنا نبود."
صبح که شد رفت اصلی را ببیند وداخل ِباغ ، دختری دید که فکر کرد اصلی است و شعری برایش خواند. اما دختره که روبرگرداند دید اصلی نیست و وقتی از زبان اوشنید که شبانه از اینجا گریخته اند طنین ساز و نوایش گوش فلک را پر کرد :
" برف کوها آب و آبها سیل شود و زمین را در خودببلعد که در چشمانم ، عالَم همه تیره است. می‌تقدیر و ساقیِ فلک در گردش و بزمند و این باده بر ما نوش باد. غمخوارم باشید و برایم دعا کنید که شاهین نازنینم را از آشیان دزدیده اند. من دنبالش می‌روم و اما این سفررا آیا برگشتی نیز خواهد بود ؟ "
پدر هرچه اصرار و التماس کرد از سفر بازنماند وو رفت که ازمادرش " قمر بانو " حلالیت بخواهد.
لحظه ی وداع بود و صوفی و کرم آماده ی راه. آنها گاهی تند و گاهی آرام می‌رفتند و نه شب حالیشان بود و نه روز که که روزی از کاروانی سراغ گرفته و فهمیدند که قارا کشیش و عائله اش در گرجستان اند. در راه به دسته ای درنا برخوردند که دل آسمان را پرکرده و می‌رفتند طرف " گنجه" که کَرَم با ساز ونوا از شورعشق اش با آنها سخن ها گفت.
به گرجستان که رسیدند خبر کشیش را از" تفلیس " گرفتند. نزدیکی های تفلیس بودند که کنار رود" کور چای" به عده ای جوان برخورده و آنها وقتی گوش به ساز و آواز کرم دادند نشانی کشیش را از او دریغ نداشتند.
کشیش که از دیدن کرم جا خورده بود گفت :
" از کاری که کرده ام پشیمانم. اصلی آنقدر ازدوری تو دررنج است که لحظه ای آرام نمی‌گیرد."
اصلی و کرم همدیگر را دیدند و و قتی شرح عشق و فراق گفتند کرم گفت :
" فردا به عقد هم درخواهیم آمد و چقدر مسرورم فقط خدا می‌داند !"
کرم و صوفی شب را آرام و مطمئن می‌خوابند و اما شبانه ، باز کشیش ، اصلی را زورکی با خود می‌برد.
سحرگاهان که کرم می‌فهمد باز رودست خورده است از راه و بیراه می‌روند که شاید خبری ازآنها بگیرند. کرم لباس خنیاگری به تن داشت به هر جا که می‌رسید ساز و نوایش را کوک کرده و از دلداده ی دلبندش می‌پرسید.
صوفی و کرم ردپای آانها را از شهرهای" قارص "و " وان " می‌گیرند و تا می‌پرسند می‌گویند که تازه راه افتاده اند. 
اما بشنویم از کشیش که به "قیصریه " می‌رسد و از پاشای آنجا امان می‌خواهد و از او قول می‌گیرد که نشانی او وخانواده اش ، مخفی بمانَد. 
کرم و صوفی سرگشته و آواره ی شهرهاهستند و هیچ خبری از اصلی ندارند که روزی در گردنه ای گیر افتاده و مرگ را درجلوی چشمان خود می‌بینند. برف و بوران کم مانده بود آنها را از بین ببرد که ناگهان ، یک مرد نورانی می‌بینند که از مِه در آمد ه وبه آنها می‌گوید :
" غم نخورید و چشمانتان را یک لحظه ببندید." 
آنها تا چشم بر هم می‌زنند خود را در محلی باصفا دیده و هر چقدر می‌جویند خبری از آن مرد نورانی نمی‌یابند. در این هنگام یک آهوی زخمی‌، هراسان و گریزان خود را به کَرَم می‌رسانَد و کرم اورا پناه داده و از تیر رس صیاد دورش می‌کند و باز به همراه صوفی راه می‌افتند.بین راه به قبرستانی می‌رسند و کرم ، کله ی خشکیده ای می‌بیند و با او راز دل می‌گوید.همانطور که با دشتها ، کوهها ، و چشمه ها درد دل می‌کرد. می‌رسند به " ارزروم" و می‌فهمند که کشیش و خانواده اش در قیصریه اند. 
دشت و دمن سر سبز بود و نوعروسان و دختران در گشت و گذار و خنده هاشان با غمزه و عشوه آمیخته. کرم که غبار و خستگیِ راه به تن اش بود و لباسهای مندرس و زلفان بلندش با ریش و پشم صورتش قاطی شده بود ، به همراه صوفی در کوچه باغهای قیصریه بودند که بگو بخند نازنینان اورا متوجه آنها نمود و ناگاه در میان آنان "اصلی " را دید. در نگاه اول اصلی اورا نشناخت و اما به یکباره فهمید که اوست و مدهوش بر زمین افتاد. وقتی به خود آمد و از آن خنیاگر خبر گرفت گفتند : " ژنده پوشی بود که از در باغ راندیمش. " 
کرم که سوگلی اش را باز یافته بود رو به حمام و بازار قیصریه نهاد و با ظاهری آراسته و لباسهایی فاخر ، برگشت منزل کشیش و با این بهانه که درد دندان دارد مادر اصلی او را به خانه راه داد و از دخترش خواست سرِ او را بر زانوان اش بگیرد تا دندان او را اگر کشیدنی است بکشد و اگر مرهمی‌می‌خواهد دوا و درمان کند. اصلی هم بی آن که به رویش بیاورد چنین کرد و اما از احوال آنان حالی اش شد که این باید کَرَم باشد. مادر اصلی گفت : 
" تو دردت چیزدیگری است و دندان را بهانه کرده ای. اما نوشداروی تو پیش من است و همین حالا بر می‌گردم. "
مادر اصلی سراسیمه از خانه بیرون زد و رفت کلیسا که قاراکشیش را خبر کند. اصلی و کرم تنها ماندند و از عشق و دلدادگی آنقدر گفتند و گفتند که زار گریستند و آخر سر " اصلی " گفت :
" حکم است که سر از گردنت بزنند و اما من نامه ای به سلیمان پاشا می‌نویسم و در آن از عشق سوزان خود و سرنوشت تلخی که داشتیم سخن می‌گویم. او شاعر است و شاید که عشق را بفهمد. "
اصلی نامه اش را تازه تمام کرده بود که فرّاش های پاشا سر رسیده و اورا کت بسته بردند به قصر قیصریه. سلیمان پاشا که به قارا کشیش قول داده بود کرم رابخاطر مزاحمت به ناموش او مجازات کند تا نامه ی اصلی را دید و خواند ، درنگی کرد و گفت :" ماجرا را ازاوّل بگو که من خوب بفهمم." 
کرم که همه را گفت پاشا خواست امتحان اش کند و پرسید :
" مگر قحطی دختر بود که زمین و زمان را به دنبالش تا اینجا آمده ای ؟"
کرم هم در پاسخ ، بانغمه ی ساز و نوای سحر انگیزش چنین گفت :
" ای سروران ، ای حضرات من از راه عشق ، خود هزاران بار برگشته ام و اما دل ، برنمی‌گردد. آتش شوری در دلم افتاده که من از بیم آن می‌گریزم و اما دل با لهیب شعله هایش می‌آمیزد و هیچ ترسی ندارد. گناه من نیست ، گناه دل است !"
پاشا خواهری داشت " ساناز"نام و خیلی باتدبیر. از پاشا خواست که به او نیز فرصتی دهد تا این خنیاگر عاشق را بیازماید. 
او دسته ای دختر و نوعروس با قد و قواره ی یکسان و لباسهای همسان آماده کرد وبه قصر آوردکه اصلی نیز بین آنها بود.چهره ی دختران همه پوشیده بود و چشمان کرم بسته و یک به یک از جلو او می‌گذشتند و او در میان تعجب همگان، بانغمه و نوا و الهام غیبی ، نام و رسمشان را یک به یک می‌گفت و نوبت اصلی که شد اورا هم شناخت. همه احسن و بارک الله گفتند و نوبت رسید به امتحانی دیگر. اورا به گورستانی بردند که مردم پشت میّت به نماز ایستاده بودند و از کرم خواستند که نماز میّت را تو بخوان. کرم به نماز ایستاده و گفت : 
" حالا من نماز زنده ها را بخوانم یانماز مُرده را ؟ " 
سلیمان پاشا و وزیر و اعیان همه یکصدا آفرین گفتند. کرم فهمیده بود مرده ای در کار نیست و آن مرد کفن شده زنده ای بیش نیست و سوگواری ها همه ساختگی اند. 
ساناز از پاشا خواست که هر چه زودتر ترتیب عروسی اصلی و کرم را بدهد که این همه جور و ظلم بر عاشقان روا نیست. پاشا به کشیش گفت این عروسی باید سر بگیرد و کشیش نیز باروی خوش پذیرفت و اما مهلتی سه روزه خواست. او باز شبانه گریخت و کرم از نو ، آواره ای غریب که به دنبال اش تا شهر حلب رفت. کشیش که می‌دانست کرم دست بردار نیست و باز خواهد آمد این بار تصمیم گرفت که تار سیدن کرم ، اصلی را شوهر دهد و خیال اش تخت شود که او هم از این گریزها و سفرها ، تا بخواهی خسته و آزرده بود.
کرم در حلب می‌گشت و با ساز خود در قهوه خانه ها و میدان ها می‌نواخت و می‌خواند که روزی " گولخان " یکی از سردارهای پاشا از ساز و آواز او خوش اش آمد و او را چند روزی در خانه مهمان کرد.از شنیدن سرنوشت اش حالی به حالی شد و سوگند خورد که اگر سوگلی اش اینجا باشد حتما اورا به دلداده اش خواهد رسانید. از پیرزنی مکّار خواست که از زنده و مرده ی اصلی خبر بیاورد وهزار درهم طلا بگیرد. تا که روزی پیرزن خبر آورد و گفت :
" اگر دیربجنبید کار از کار گذشته و اصلی را شوهر خواهند داد. " 
گولخان پیش پاشا ی حلب رفت و حکایت اصلی و کرم که گفت یک دیوان عدالت تشکیل گردید و بعد از شور و مشورت ، رأی به وصال عاشقان دادند. قارا کشیش اما مهلتی یکروزه خواست که پاشا گفت : 
" اصلی امشب را در قصر می‌ماند و تو نیز فقط فردا را فرصت داری که سورو سات عروسی را جورکنی !" 
قارا کشیش ، که در آیین اش تعصب داشت به مکر و جادو ، یک لباس سرخ عروسی حاضر کرد و فردا ، رفت به قصر و ضمن ابراز شادی ، از دخترش خواست که لباس عروسی را به تن کند که همین امشب عروس خواهد شد.
به امر پاشا عروسی سر گرفت و و وقتی اصلی و کرم به حجله می‌رفتند از خوشبختی و خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند.عاشقان در حجله بودند که اصلی گفت :
" پدرم سفارش کرده که دگمه های لباسم راحتما تو بازکنی !"
کرم اما هر چه کرد دگمه ها باز نشد که نشد. با سِحرِ سازو نوایش التماس به درگاه حق برد و از دگمه ها یکی باز شد و اما تا دگمه ی بعدی راخواست باز کند دگمه ی فبلی چفت شد. ساعتها با دگمه ها ور رفت و فقط یک دگمه مانده بود بازش کند که آتشی جست و به سینه ی کرم افتاد. کرم در شعله اش سوخت و با فغان اصلی ، مادرش به به اتاق زفاف آمد و دید که از کرم جز خاکستری بر جا نمانده است و فوری ، خبر به کشیش برد.
چهل روز و چهل شب ، اصلی از کنار خاکسترها ی کرم جُم نخورد و فقط یکسر گریست. چهل و یکمین روز ، گیسوان اش را جارو کرد و خاکستر ها را داشت جمع می‌نمود که آتش زیر خاکستر ، زلفانش را شعله ورکرد و او هم به یکباره سوخت و خاکستر شد. خبر که در شهر حلب پیچید دل ها همه محزون شد و به دستور پاشا ، قارا کشیش و زن اش را بخاطر طلسمی‌که کرده بودند گردن زدند.
خاکسترهای اصلی و کرم را نیز در صندوقچه ای ریخته و در جایی مصفا به خاک سپردند. گنبدی از طلا نیز بر مزارشان ساختند و زیارتگاه دلهای باصفا گردید. 
روایت این است که تا صوفی زنده بود ، مجاور آن آرامگاه بود. آرامگاه عاشقان!
سایت ایل شاهسون 
rhfz_photo_2017-01-13_19-11-01
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید 
تلگرام , کانال های تلگرام , بهترین کانل های تلگرام , آدرس کانال های تلگرام ایرانی , معرفی کانال تلگرام





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان کرم و اصلی، ایل شاهسون، داستان کرم، کرم و اصلی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 15 اسفند 1396
admin blog